حس تنهایی
|
عطر تنت روی پیراهنم مانده... امروز بوییدمش
عمـــــــــــیق عمـــــــــــــیق
و با هرنفــــــــــــــــس
بغضم را سنگین تر کردم...
و به یاد آوردم که دیگر
تنـــــــــــــــــــت سهم دیگریست
و غمــــــــــــــــــــــــــــت سهم من... به دلتنگی هایمـــ دست نزن
دُنیا ، بازے هـآیــت را سـَـرم در آوردے, گـرفتـنـےهـا را گرفتـے …
اَگـه ایـטּ زنـ ــدِگے باشہ
اَگـه ایـטּ سهمم از دُنیــاست مـَטּ از مـُـ ــردטּ هـَـراسم نیست یہ حِسے دارم ایـטּ روزا کـ ـه گاهے با خودم مے گم شاید مـُـردم حـَـواسم نیست ![]()
دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست
گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . . ای قدیمی ای خوب
ای صمیمی ای دوست گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار توام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم
و دل من به نگاهی از دور طفلکی میسازد ای قدیمی ای خوب تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم من صمیمانه به یادت هستم دایم از خنده لبانت لبریز دامنت پر گل باد
نیا باراننیا بارن.
زمین جای قشنگی نیست. من از اهل زمینم . خوب میدانم. که گل در عقد زنبور است. ولی سودای بلبل دارد. و پروانه را هم دوست میدارد. ![]()
هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود هیچ کس دردی ز دردم برنداشت بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت هیچ کس فکر مرا باور نکرد خطی از شعر مرا از بر نکرد هیچ کس معنای آزادی نگفت در وجودم رد پایش را نجست هیچ کس آن یار دلخواهم نشد هیچ کس دمسازو همراهم نشد هیچ کس جز من چنین مجنون نبود در کلاس عاشقی دلخون نبود هیچ کس دردی نکرد از من دوا جز خدای من خدای من خدا ![]() حال من بد نیست غم کم میخورمحال من بد نیست غم کم میخورم خود نمی دانم کجا رفتم به خواب دشنه ای نامرد بر پشتم نشست عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
بس کن ای دل نابسامانی بس است
بعد از این با بی کسی خو می کنم بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
من که با دریا تلاطم کرده ام
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم،دگر گفتن بس است آه! در شهر شما یاری نبود از درو دیوارتان خون می چکد اینهمه خنجر دل کس خون نشد کوه کندن گر نباشد پیشه ام هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! چند روزی هست حالم دیدنیست حافظ دیوانه فالم را گرفت
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم، دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند, |
|